فاطمه بانوفاطمه بانو، تا این لحظه: 12 سال و 26 روز سن داره
معصومه نازممعصومه نازم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

فاطمه ،مسافر بهشت

فاطمه ، طعم عطای رضا(ع)

1393/5/8 21:35
227 بازدید
اشتراک گذاری

                                               

سلام و صد سلام به خدای مهربونم به دوستای نی نی وبلاگی همراهم و دختر نازم که تو راهه.

 

                         

    فاطمه نازنینم برات مینویسم تا بدونی مامانی و بابایی خیلی دوست دارن و لحظه لحظه زندگیشون فدای

آرامش و لبخند توست...

عزیز دل مامان میخوام خاطرات بارداریمو بنویسم از روزی که تصمیم گرفتیم به لطف خدا یه نی نی دیگه مهمون دلم بشه تا ....

 

یه روز از روزای خوب خدا  مرضیه و  علیرضا تصمیم گرفتن که یه همبازی کوچولو برای دختر نازشون ، معصومه و یه

میوه خوشمزه و تپلی برای خودشون از خدای مهربون بخوان ...

اون موقع معصومه کوچولو 22 ماهش بود و هنوز 2 سالش تموم نشده بود. مرضیه و علیرضا اول از خدای مهربون

خواستن بعد رفتن سراغ آزمایشات اولیه ، خدارو شکر همه چی خوب بود فقط مامانی یه کم کم خونی داشت که با دارو حل شد ...

بعد از 7 ماه انتظار شیرین و سخت مرضیه حس کرد که داره دوباره مامان میشه ...زیباساز

اره عسلکم 5 بهمن 92 رفتم آزمایش خون دادم و فهمیدم بالاخره مهمونمون از راه رسیده اونجا بود که اسم تو رو

گذاشتم طعم عطای رضا (ع) چون وقتی 7 ماه گذشت از انتطارمون یه شب ناراحت رفتم پای کامپیوتر و از طریق

اینترنت سایت اختصاصی حرم امام رضا (ع) رو باز کردم و نشستم تا یه ساعت با امام رضا حرف زدن و ازش

خواستم از خدا بخواد ما رو زیاد منتظر نذاره من تحمل ندارم ... از اونجایی که امام رضا(ع) یه بار که نه بارها

مهربونیشو به من ثابت کرده بود 3 یا 4 روز بعدش فهمیدم که باردارم .

وقتی به علیرضا گفتم که بابا شدی خیلی خوشحال شد زیباساز

اما اصرار داشت که به کسی نگیم اما من خیلی ذوق داشتم و نمیتونستم تحمل کنم به خواهرم راضیه که روزای

آخر بارداریشو میگذروند گفتم و اونم خوشحال شد ...

ساختمونمون داشت پر از نی نی های خوشرنگ و لعاب میشد  آخه همسایه روبروییمون خاله نسترن هم 2-3

ماهه باردار بود...

سریع جواب آزمایش رو بردم برای دکترم و برام آزمایشهایی نوشت که انجام بدم ... خدارو شکر بازم همه چی

خوب بود اما بازم کم خونی داشتم دکتر برام داروهای قوی تر نوشت و دوباره برام آزمایش نوشت تا ماه بعدش انجام بدم ..

اولین ماه مهمون کوچولو :خیلی خوشحالیم ولی از طرفی نگرانیم چون تصمیم گرفتیم به خاطر شما فسقلی و

معصومه خانوم از اینجا بریم یه جای بزرگتر و کم پله تر ، از طرفی کسی نمیدونه باردارم و نمیتونه بیاد کمکم برای جمع کردن وسایل .زیباساز

سونوگرافی اول 92/11/27 (7-8 هفته) :جنین مشاهده شد جفت خلفی و ساک حاملگی نرمال و

زمان تقریبی زایمان 93/7/12

دومین ماه مسافرمون : داریم اسباب کشی میکنیم به خونه جدید که هم بزرگتره هم طبقه پایینه اما دل من

نمیخواد از اینجا بریم به چند دلیل یکی اینکه خانوادم دورو برم هستن  و دیگه اینکه این خونه رو خیلی دوس دارم  

نمیتونم به همین راحتی ازش دل بکنم البته قصد فروش این خونه رو نداریم فقط برای مدتی میخواییم بریم

مستاجری تا وضعیتمون بهتر شه از لحاظ پله و .. دیگه به خاطر حالم که زیاد نرمال نبودم به همه گفتیم که یه مهمون کوچولو تو راه داریم .         زیباساز.

 

سومین ماه فسقلی مامان و بابا:  شما فسقلی که تو دل مامانی از هیچی خبر نداری الان لالا کردی برای خودت نخود من !زیباساز

دکتر برام آزمایشات غربالگری رو نوشت تا این ماه انجام بدم بابایی که صبح ها نمیتونه بیاد  پنجشنبه 22 اسفند با خاله

راضیه و عمو رضوان رفتیم تهران و آزمایشات و سونوگرافی رو انجام دادیم خدارو شکر همه چی خوب بود . 

خیلی گرسنه میشم اما چیز زیادی نمیتونم بخورم خیلی معدم ناراحته ، از مرغ خیلی بدم میاد و عاشق

ترشیجات و خیار شورم .ویتامین هایی که دکتر داده حالمو بد میکنه و دایم فشارم پایینه این خونه و تنهایی هاش هم حالمو بیشتر بد میکنه هر روز کارم شده گریه کردن ...زیباساز

 

  با بابایی تصمیم گرفتیم برگردیم خونه خودمون تا آرامشمون برگرده و شما راحتتر به دنیا بیای عسلم آخه وقتی

من آروم نباشم تو هم ناراحتی دیگه  خلاصه 25 همین ماه یعنی اسفند اثاث کشی کردیم به خونه خودمون

هوراااااا خیلی خوشحالیم حتی معصومه البته خیلی آسیب روحی دیدیم هم ما هم معصومه ولی خداروشکر به سلامت برگشتیم خونمون ... زیباساز

چون شما مهمون دلمی کارگر گرفتم و خونه رو چیدم تا برای عید آماده بشه امسال عید 4 نفری نشستیم سر سفره هفت سین خدارو شکر زیباساز

7 عید هم رفتیم شمال با باباجونینا و خاله راضیه اینا ، مهمون خانواده عمو رضوان بودیم . توی راه کلی لواشک

خوردم تا حالت تهوعم بیوفته ماشین و تکوناش خیلی اذیتم میکنه.

niniweblog.com

سونوگرافی دوم 92/12/22(11 هفته): وضعیت نرمال وزن تقریبی حدود 41 گرم و طول جنین 5

سانتیمتر و نرمال میباشد جنسیت احتمالا دختر و زمان تقریبی زایمان 93/7/10

 

               

 

چهارمین  ماه انتظار شیرین:   ایام عید به خاطر شما  زیاد عید دیدنی نرفتیم اما الان حالم کمی بهتر شده و

میتونم از خونه بیام بیرون  , هنوز از مرغ و هر غذایی که با مرغ درست میشه بدم میاد اما سعی میکنم ترشیجات

رو کمتر مصرف کنم که به فسقلی دخمل مامان آسیبی نرسه .دیگه معصومه میدونه که یه نی نی داره میاد تو جمعمون چون من خیلی باهاش از تو حرف میزنم هم برای اینکه بهت عادت کنه و دوستت داشته باشه هم برای

اینکه مواظب من و حرکت هاش باشه خیلی فهمیدس و خیلی خوب با این موضوع کنار اومد هر روز میاد بوست

میکنه و حالتو ازم میپرسه عزیز مامان...

niniweblog.com

16 هفتمه و رفتیم پیش دکتر همه چی خوب بود و اصرار کرد که داروهامو با تاخیر هم که شده بخورم وزنم شده73

کیلو یعنی 3 کیلو اضافه شدم از اول بارداریم .غذام خیلی کمه و بیشتر میوه و کاهو  و خیار میخورم خیلی بیشتر

از غذا بهم میچسبه...

این ماه دیگه تکونای عسلکم رو حس میکنم فداش بشه مامانی همش بیدار میمونم تا تکون بخوری گلم اما حیف

که بابایی حس نمیکنه .

niniweblog.com

راستی اسم قشنگتو هم انتخاب کردیم . فاطمه بانو

niniweblog.com

 

 

پنجمین ماه نخودی مامان : این ماه ماه بیدردسریه خدارو شکر تا حالا که خیلی خوب بوده فقط کمی معده درد

اذیتم میکنه و خیلی نفخ میکنه دکتر برام داروی معده نوشته و وقتی استفاده میکنم بهترم . معصومه جونم رو از

پوشک گرفتیم و خودش میره دسشویی و من کمتر خسته میشم بابت عوض کردن پوشکش خودش هم خیلی

همکاری میکنه و مواظبمه با بابایی میره حمام تا من کمتر خسته بشم دست علیرضام هم درد نکنه که تو این مدت تمام کارام و بچه داریم گردنش افتاده ممنونم عزیزم.niniweblog.com

 

 

20 هفتگی هم رفتیم دکتر همه چی خوب بود. امروز سه شنبه 23 اردیبهشت ولادت امام علی(ع) هستشو من و

معصومه و فاطمه برای بابایی کادو خریدیم روزت مبارک بابایی... راستی امروز بله برون زهره هم هست مبارکه

دختر عمه جون..

niniweblog.com

سونو گرافی سوم 93/2/13 (19 هفته):فعالیت و حرکات جنین نرمال ، وزن تقریبی 240 گرم و جنسیت دختر

                         

 

فعلا بای بای مامانی تا بیام بقیشو برات بنویسم

niniweblog.com

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان گلشن
10 مرداد 93 11:47
سلام خدای مهربان نگهدار قند و عسل هاتون باشه
آغوش محبت
29 مرداد 93 14:20
سلام خاله یی ناناز کوچولو کی میای که دلم لک زده برای خوردنت نی نی تپلی خوششششششششمزّه!
مامانی
31 مرداد 93 5:06
سلام مامانی وبلاگت مبارک . ایشالا خاطرات قشنگی با هم داشته باشیم و ثبتش کنیم تا بزرگ که شدی کیف کنی از خوندنش ... عاشقتم و بی صبرانه منتظر دیدن روی ناز و خوشگلت هستم گلم . امیدوارم صحیح و سالم بیای بغلم ناز مامان .