12 ماهه شدی دخترکم
سلام عشق مامان 
فاطمه 11 ماه و 20 روز:

عزیز دل من تولدت مبارک .
نازنینم الان دارم این متنو با گوشیم برات مینویسم از بس کار دارم و سرم شلوغه وقت نمیکنم پای کامپیوتر بشینم ولی به خاطر اینکه مامانی عاشقته گفتم بیام و تولدتو تبریک بگم و خاطرات این ماهتو برات بنویسم.
نازنینم این ماه با ماه های دیگه خیلی فرق داشت به این خاطر که شما زبون باز کردی و کلی کلمه جدید یاد گرفتی میگی. دیگه بماند این که با دودو کردن و بوبو گفتن و اشاره کردن منظورتو میرسونی قربونت بشم من.
فاطمه 11ماه و 25 روز :
عروسی حسن برون دوست بابایی

از کلمه هایی که میگی:
بابا...........بابا
دد.............دد
نی نی......نی نی
جیس..........جیز
ممومه........معصومه
دل...........گل
د...........دست
ب ب........به به
آپ........آب
اینا.......ایاناه(اشاره)
مموووون....ممنون
و کلی ادا که من و بابایی فقط میفهمیم یعنی چی...
عزیزکم مثل طوطی شدی و هر چی میگیم تکرار میکنی.
راه رفتنت هم با تعادل بیشتری همراه شده البته هنوز مستقل از وسایل و دست مامان و بابا نمیتونی راه بری
برات کفش خریدم مثل ماه میشی میپوشی خودتم خم میشی نگاشون میکنی فکر کنم برات جذابه

![]()
![]()
![]()
![]()
خونمون که هیچ وقت ساکت نبوده البته بعد ورود آبجی معصومه ، الان شلوغ ترم شده دوتایی شروع میکنین به آواز خوندن دیگه ول کن نیستین...
شیرین زبونیات و مهربونیات زبان زد شده مامانی...
تا در خونه باز میشه بدو بدو میای جلو در و میخای بری بیرون.. تازگیها هم وقتی بابایی میره پشتش گریه میکنی باید بغلت کنم...
چند وقته آبجی رو میبرم موسسه خلاقیت گاهی اوقات شما رو هم با خودم میبرم عاشق بیرون رفتنیو ذوق میکنی.
با زهرا دختر خاله ای هم داری دوست میشی و کم کم میشناسیش.




دندونای نازنینت در عرض دو هفته رویش فرمودن و شما رو به کلی از پا انداختن درد و بی تابی و اسهال و تب و بی خوابی امونتو بریده بود عسلم . خدا واقعا کمک کرد و من هر روز دعا میکردم و غصه میخوردم و گاهی گریه میکردم برات مامانی تا زودتر از شر این درد و بی تابی خلاص شی خداروشکر الان 6 تا دندون خوشگل داری و حالتم خوبه ماشاالله.مبارکت باشه عزیزم.


کتاب خوندنو دوس داری ولی نمذاری ما برات بخونیم ازمون میگیری و خودت ورق میزنی و با انگشت اشاره نشون میدی یه صدا هایی هم در میارط مثلا داری میخونی...
قرار بود تولدتو 28 شهریور و روز خودت بگیریم وسایهای تولدت رو سفارش دادم بسازن اما از اونجایی که همه چیز دست خداست به خاطر اینکه بابایی هم بتونه تو تولدت شرکت کنه انداختیمش جمعه روز قبلش بعد از چند روز متوجه شدیم مامان جون مسافرت مشهد در پیش دارن و یه دلش میخاد بره مشهد و یه دلش میخاد اولین تولد شما باشه بالاخره من و بابایی تصمیم گرفتیم تولدتو یه هفته جلوتر بگیریم . یعنی 20 شهریور شرمنده مامانی ولی مجبور شدیم.

اینم از خوابیدنای بعد از ظهرت
حالا بعدا میام و مفصل در مورد تولد قشنگت مینویسم نازنینم.فعلا خداحافظ.


12 ماهه شدی دخترکم 
