ماجرای تولد فرشته نازنینم
سلام دختر کوچولو


اومدم تا ماجرای تولد قشنگت رو برات تعریف کنم.

روز 20 شهریور به دلایل ذکر شده تولد زیبای دختر کوچولوم برگزار شد خداروشکر. از اونجایی که یه دفعه یه هفته تولدت جلو افتاد و من هنوز داشتم خونه تکونی میکردم خیلی از کارهای تولدت مونده بود. خلاصه خونه تکونی رو به پایان رسوندم و خداروشکر تا رو پنجشنبه هم فرشا از قالیشویی اومد هم پرده ها آماده شد هم سرویس خوابی که براتون سفارش داده بودیم آماده شد و خاله مهدیه و لیلا دختر عمو عزیزت هم اومدن کمکم. دستشون درد نکنه واقعا اون دونفر اگه نبودن معلوم نبود چی میشد.

خلاصه به کمک اونا خونه تزیین شد و منم بیسکوییت ها رو پختم و باسلوق هامو درست کردم . فردا که جمعه بود و 20 شهریور همه داشتیم آماده میشدیم که تولد عزیزکم برگزار بشه. .
ساعت دعوت مهمونا 3 بود اما اکثرا 4 به بعد اومدن . پذیرایی انجام شد و تو فسقلی مامان همش چار دست و پا این و و اون ور میرفتی و اصلا تو فیلمهای تولدت نیستی. من باید با چشم دنبالت میگشتم تا پیدات کنم اونقدر نی نی کوچولو هم تو مهمونی بودن که من گیج شده بودم.
عزیزم تا ساعت 7 تولدت طول کشید کیک رو بریدیم و کا وهای نازتون باز شد . آخه تولد آبجی معصومه رو هم با شما یکی کردیم و مهمونای عزیزمون برا جفتتون کادو زحمت کشیده بودن.
دختر نازم عکسهای قشنگتون در ادامه میذارم حتما.
مامان عاشقته گلم.


دختر نازنینم

خوشامد گویی

تزیینات و پذیرایی



بیسکوییت ها دستپخت خودمه



گیفت کوچولوها



کیک دخترای نازنینم




باسلوق ها هم کار دست خودمه


فرشته کوچولوی ما




ریسه عکس های دختر کوچولوهام


کارت تشکر و یادگاری عزیزای دلم

فاطمه مامان و فاطمه دختر عمه زهرا


فاطمه عسلم و دل آرای عزیز


معصومه نازم و فاطمه خانوووم

مامان فدای اون نگاهت


تزیینات یکسالگی فاطمه جونم


نازتو برم مامانی

فدای این خستگیت



دوست جونیات: از سمت راست ، زهرا جونم دختر خاله ای، آبجی معصومه و خود نازنینت ، محمد امین پسر آقا علی اصغر، دل آرای نازم


زهرا خانووم، معصومه بانو و فاطمه نازم ، محمد امین و خواهر نازش زینب بانو، دل آرا جونم



معصومه بلاچه و فاطمه عزیزم کوچولوی دختر عمه و فاطمه بانو



با انگشت قشنگت داری میگی یه ساله شدی
چون تولدتو یه هفته جلوتر گرفته بودم روز 28 شهریور هم خودمون 4 تایی یه تولد برات گرفتیم کیکشم خودم برات پختم عسلم


فدات بشم داری دالی میکنی با مامان


عزیز دلم هنوز نمیتونی خودت بایستی . بابایی نگهت داشته تا شمعت رو فوت کنی



ماجرای تولد فرشته نازنینم 
