ماجرای تولد فرشتمون
سلام به دختر نازم فاطمه بانو ...
مامانی 28 شهریور همه کاراش رو کرد و حاضر شد که بره بیمارستان بستری شه تا فردا 29 شنبه روی گل
دخملشو ببینه اما از ظهر روز جمعه 28 شما اعلام آمادگی کردی برای اومدن ما هم که باورمون نمیشد و فکر
میکردیم این دردها مثل همیشس و طبیعیه آخه من این ماه آخری خیلی درد داشتم و دیگه درد زایمان برام قابل
تشخیص نبود اما مامان بزرگم گفت که این درد زایمانه ما باورمون نشد و تنها راهی بیمارستان شدیم معصومه
پیش مامان جون موند و من و بابایی رفتیم . توی راه خیلی دردهام بیشتر شد و بازم فکر زایمان رو نمیکردم تا
رسیدیم بیمارستان سرپرستار بخش با دیدن قیافه زار من گفت برو اتاق زایمان منم رفتم و اونجا منو بردن برای nst
تا صدای قلب بچه و حرکت هاش رو چک کنن و ببینن این دردها درد زایمانه یا نه ! بعد از 2 ساعت و نیم زیر
دستگاه بودن من خوش خیال بلند شدم و خواستن که برم دستشویی به پرستار گفتم من برم دستشویی بعد
برم بخش گفت نه خانوم باید بری اتاق عمل !!!!!!!!!!!!
من که دهنم باز موند گفتم برای چی اتاق عمل من که دیگه درد ندارم ؟؟؟ علیرضا (بابایی) که با شنیدن این جمله
از ماما خوشحال شد و میخندید منو عصبانی تر کرد و بغض کردم و شروع کردم گریه کردن پرستارا میگفتن برای
چی گریه میکنی خوشحال باش یه شب زودتر بچتو میبینی ولی من شوکه شده بودم مامانم هم نبود دیگه بدتر !
از طرفی دکترم هم نبود برای عمل دکتر دیگه ای قرار بود عملم کنه ! این بیشتر منو عذاب میداد چون دکتر فارغ بال
رو نمیشناختم و از کارش مطمئن نبودم . خلاصه خودمو سپردم به خدا و با کلی دعا و صلوات و گریه منو راهی
اتاق عمل کردن ... علیرضا (بابایی) هم کنارم موند تا من برم و با یه کوچولوی ناز برگردم ... تو این مدت مامان
جون و مادر با عمو رضوان خودشونو رسوندن بیمارستان.


ماجرای تولد فرشتمون 


مامان دو فرشته