10ماهگیت مبارک فسقلی
سلام عزیز مامان و بابا

دختر ناز و کوچولوی ما 10 ماهگیت مبارک
ببخشید مامانی که دیر به دیر برات مینویسم آخه شما دو تا برام دیگه وقتی نمیذارین که بخوام بیام پای کامپیوتر و تایپ کنم عزیز دلم هر چی که برات مینویسم با عشق و از ته قلبمه و امیدوارم به دلت بشینه مامانی این نوشته ها رو برای آیندت می نویسه تا هم براش یادآوری بشه این روزای شیرین هم خودت بدونی چقدر ناز و با نمک بودی عسلم
دختر نازنینم اوایل ورود به ده ماهگیت بود که سرسری کردن رو یاد گرفته بود و کلی ذوق میکردی رای این کار و همچنین دست دسی کردن رو خیلی دوست داشتی البته نمیدونم گفتم یا نه تو دست زدن رو با خندوانه یاد گرفتی و شبا تا خندوانه شروع میشه دست دسی میکنی
همون اوایل تیر بود یاد گرفته بودی وقتی میذاشتیمت رو مبل دراز میکشیدی و با پشتت تلاش میکردی بیای پایین به همین خاطر دیگه تنهات نمیتونستم بذارم شیطونکم
علاقه زیادی به روروئک نداری و دوست داری رو زمین سینه خیز بری
15 تیر هم بود که دومین دندون نازت هم بالاخره اومد بیرون

یاد گرفته بودی با دهنت صدا دربیاری و کلی ذوق میکردی نمیدونم فوت کردن بود یا بوب کردن کلی آب دهنتم میریخت بیرون

عاشق تاب بازی هستی و اگه تو اوج گریه کردن باشی بذاریمت رو تاب ساکت میشی . راستی یه روز که گذاشته بودمت رو تاب و هلت میدادم با صدای آروم گفتی دا دا دا دا فهمیدم داری میگی تاب تاب تاب تاب
عزیز دلم شیرین زبونم کیف کردم و کلی تابت دادم
از اون وقت به بعد بابایی هم که تو بغلش تابت میداد یا اصلا حرف تاب رو میزدیم تو ناخوداگاه میگفتی دا دا دا دا 
تو اتاق که میخوابیم برای اینکه تاریک بشه و خوابمون ببره در رو میبندیم بعد شما میری پشت در و باز و بسته میکنی و میخندی . این یکی از تفریحات شماس
هر وقت که از غذایی خوشت میاد سرسری میکنی فکر کنم منظورت به به گفتنه عشق مامان
دیگه با آبجی معصومه همبازی شدی و میری اتاقش با هم بازی میکنید آبجی هم خیلی مراقبته تا مداداش یا قیچیش رو زمینه سریع برمیداره تا شما کار دست خودت ندی...
تازه بغل کردنت رو هم یاد گرفته و راه به راه بغلت میکنه و اگه من نتونم سریع میره و تو رو میاره برام..
صبحا زودتر از آبجی بیدار میشی و تا از سر و کولش بالا نری آروم نمیشی یا موهاشو میکشی یا دست میکنی تو چشم و دماغش یا گازش میگیری...

ماه رمضونه و من به خاطر شما دوتا نتونستم همه فامیل رو افطاری بدم فقط مامانجونینا و دایی و خاله اومدن خودشونم کمک کردن دستشونم درد نکنه.
وسطای ماه رمضون هم شدیدا سرماخوردیم 4 تایی نمیدونم دکترا میگفتن ویروسه که با خاک اومده و ریه ها رو تحریک میکنه و کلی سرفه میزدیم خداروشکر با استراحت و دارو و سوپ زود خوب شدیم

دیگه خداروشکر غذای سفره رو خوب میخوری و نیازی به میکس کردن نداری اما من همچنان برات سوپ و دسرهای میان وعده درست میکنم مامانی 
عاشق میوه های تابستونی مثل قطره طلا و هلو و آلو .جدیدا طالبی هم بهت میدم هندونه هم دوست داری نوش جونت عسلمممم
یواش یواش از همه چیز کمک میگیری و بلند میشی و چند قدمی راه میری اگه وسیله ها پیوسته بود کل خونه رو دور میزدی .

نه ماه و بیست روزت هم بود که از حالت سینه خیز بلند شدی نشستی و خیلی احساس خوبی داشتی به ما نگاه میکردی و می خندیدی و دوباره میخوابیدی و بلند میشدی نانازم مبارکت باشه پیشرفتت 
زبونت رو میاری پشت لبت و میچرخونی و کیف میکنی...

از فعالیت ای جدیدت بگم که شاهکاره
اشاره کردن رو خوب یاد گرفتی و به ساعت وتلوزیون و الو ( آیفون) عکس آقا و گل و معصومه اشاره میکنی و خوب میشناسیشون البته گاهی اوقات که همه رو با هم ازت میپرسیم قاطی میکنی 
دستتو میذاری کنار گوشتو الو میکنی به الو میگی ااااوووو
کار زیبای دیگت هم چهار دست و پا رفتنته خداروشکر از حالت سینه خیز بلند شدی و دیگه سینه ت درد نمیگیره معلوم بود خسته شدی عزیز مامان خلاصه مبارکت باشه گلم .خیلی خوشحالی انگار با سرعت بیشتری میتونی حرت کنی ذوق داری.
فعلا مهربونم خداحافظ


10ماهگیت مبارک فسقلی 

